باران را دوست دارم چون بوی تو را دارد.
گل را دوست دارم چون لطافت تو را دارد.
دریا را دوست دارم چون وسعت نگاه چشمان تو را دارد.
ماه را دوست دارم چون زیبایی تو را دارد.
خورشید را دوست دارم چون ذره ای از گرمای عشق تو را دارد.
شب را دوست دارم چون لحظه ی یکی شدن دلهاست.
سکوت را دوست دارم چون در این لحظه فقط به تو می اندیشم.
تنهایی را دوست دارم چون می خواهم با خیالت در آسمان رویا سیر کنم.
دفتر تنایی ام را دوست دارم چون لحظه لحظه خاطراتمان رو به یاد می آورم.
زندگی و خوشبختی را دوست دارم چون تو تنها بهانه اش هستی.
قلبم را دوست دارم چون امانتی توست.
انتظار را دوست دارم چون می دانم انتظار معنی وسیعی در جریان عشق است.
بلور را دوست دارم چون از جنس توست.
چشمه را دوست دارم چون به زلالی چشمان توست.
نگاهت و چشمت را دوست دارم چون مرا در خود غرق می کند.
کویر را دوست دارم چون می خواهم در بیابان به شوق تو دیوانه شوم.
نسیم قاصدک را دوست میدارم چون هر شب پیام تو را برایم می آورد.
خدا را دوست دارم چون تو را با من آشنا کرد.
ایمان را دوست دارم چون لازمه ی عشق است.
و در آخر:
تو را دوست دارم تا آخرین نفس.
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس
سلام دوستان گلم همه خوبید؟بعد چند ماه بالاخره برگشتیم واقعا معذرت می خوام که زیر قولم زدم و بعد کنکور نیومدم اما الان یه خبر خوبه خوب براتون دارم من و شبنم جفتمون قبول شدیم و منتظر اومدن جواب انتخاب رشته و همچنین دانشگاه آزاد هستیم خبر رشته ی قبول شده رو هم میدم بهتون وقتی اومد, از امشب به بعد به همتون سر می زنم بازم ببخشیییییییییییییییییییییییییددددددددددددددددد
سلام دوستان عزیز و خوبم و یوسف نگران من واقعا ببخشید متاسفانه چند هفته ای کامپیوترم خراب شده بود و همچنین مشغول درس بودم (بابا ما دیگه کنکور داریم مثلا!!!)الانم اومدم فقط یه پست بذارم تا از نگرانی در بیاید چون دیگه نه من نه شبنم وقته پست گذاشتن نداریم و فقط مشغول درس و زندگی هستیم هر وقت تونستم می یام و نظرات قشنگتونو می خونم.
به امید دیدار تا بعد کنکور دوستون داریم...
به این می گن عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای
ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر
هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق
معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک
ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به
همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها
گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر
رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان
خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می
دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در
آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود....
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو
نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست
قبول ندارم
گرچه به ظاهر جسم خسته است
ولی دل دریایی است
تاب و توانش بیش از اینها است
دوستت دارم
و تاوان ان هرچه باشد , باشد
دوستت خواهم داشت
بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هر کس
که تو را دارم عزیز
خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد از عشق خود در آن
دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.اکنون سالیانی است که
لیلی عشق می ورزد.
لیلی باید عاشق باشد.زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد
عاشق می شود.لیلی نام تمام دختران ایران زمین است و شاید نام دیگر
انسان واقعی!!!
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد, سرخ سرخ,گلها
نار شدند,داغ داغ,هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند بی تاب
بودند توی انار جا نمی شدند. انارکوچک بود دانه ها بی تابی می کردند
انار ناگهان ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را خورد اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
در همین هنگام خدا گفت:راز رسیدن فقط همین است فقط کافیست انار
دلت ترک بخورد.
خدا آنگاه ادامه داد:لیلی یک ماجراست,ماجرایی آکنده از من ماجرایی که
باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدن عاشق و معشوقی را نداشت گفت:لیلی شدن
تنها یک اتفاق است بنشین تااتفاق بیفتد.آنان که سخن شیطان را باور کردند
نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.اما مجنون بلندشد و رفت تا
لیلی اش را بسازد....
خدا گفت: لیلی درد است درد زادنی نو تولدی به دست خویشتن است
شیطان گفت:آسودگی ست خیالی ست خوش.
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و رد شدن.
شیطان گفت:لیلی ,ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت:لیلی خواستن است گرفتن و تملک کردن.
خدا گفت:لیلی سخت است دیر است و دور از دسترس است.
شیطان گفت:ساده است و همینجا دم دست است...
و اینچنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود ,لیلی های ساده ی اینجایی
لیلی هایی نزدیک لحظه ای.خدا گفت:لیلی زندگی است زیستی از
نوعی دیگر چون سخن خدا بدینجا رسید لیلی جاودانی شد و شیطان
دیگر نبود.
مجنون زیستی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول
می کشد. لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است اما ماند چشم
به راه و منتظر , هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد مجنون نیامد مجنون
نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست چراغانی دلش را,چشم
به راهی اش را....
خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه را می شمرد,صبوری لیلی را.
عشق درخت بود ریشه می خواست صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد درخت بزرگ شد صدها شاخه, هزاران برگ,
ستبر و تنومند.سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را فهمیدند
مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز چشم به راه است چرا که درخت لیلی هنوز هم ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.مجنون نمی آید,مجنون هرگز نمی آید
مجنون نیامدنی است زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه
باز هم مرد. لیلی گریست و گفت:کاش این گونه نبود.
خدا گفت هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد لیلی!قصه ات
را عوض کن.
لیلی اما می ترسید لیلی به مردن عادت داشت تاریخ هم به مردن
لیلی خو گرفته بود.
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد دنیا لیلی زنده می خواهد.
نیست ,لیلی زندگی است.
لیلی!زندگی کن اگر لیلی بمیرد ذیگر چه کسی لیلی بدنیا بیاورد؟
چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.لیلی به قصه اش برگشت.
این بار نه به قصد مردن ,بلکه به قصد زندگی...
ساده ی گمنام و...
متنی از وبلاگ قبلیم
بیوگرافی محسن یگانه از زبان خودش:
به نام او...
من محسن یگانه هستم.متولد ۲۳/۲/۱۳۶۴ هستم.كار موسیقی رو به صورت حرفه ای از سال 79 با نواختن گیتار شروع كردم.اما در همون ابتدای كار وقتی با سختی های این كار روبرو شدم برای مدتی قصد داشتم به كلی موسیقی رو ادامه ندم.
اما مایوس نشدم و از اون به بعد كار رو جدی دنبال كردم و خیلی زود تر از اون چیزی كه فكرشو می كردم نواختن گیتار رو به صورت حرفه ای فرا گرفتم و 2 سال بعد كیبورد رو هم شروع كردم تا امروز كه قطعات گیتار آلبوم محسن چاوشی رو اجرا كردم.اما آهنگسازی رو كه به نظر خودم بهترین شاخه ی موسیقیه از 2 سال پیش به صورت جدی شروع كردم.تا امروز كه برای دیگر خواننده ها هم آهنگ می سازم و شعر میگم.
از جمله محسن چاوشی (تراك آهای خبر نداری) .حامد هاكان(چون آلبوم ایشون هنوز به بازار نیومده ترجیح میدم نگم)و فرزاد باقری كه به زودی آلبومش به بازار میاد...
اما طی این دو سال حدود 30 تا شعر گفتم و حدود 40 آهنگ كه هر كدوم برای من تك تك ارزش چند بار گوش كردن رو داره ساختم. اما آشنایی من با محسن چاوشی منو به سطح كاری بالایی رسوند و از اون به بعد قدرت آهنگهام بیشتر و بیشتر شد كه جاداره از محسن تشكر كنم.
در قصه ای قدیمی حکایت می کنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند.خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید.
تنبیهی سخت تر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند دو کلمه ی «دوستت دارم»را از ذهن و قلب مردم پاک کرد چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود اما کم کم بلا رخ نمود.زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند خود کند هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند آنگاه که انسان ها,دو همسایه,دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که آن را نثار دیگری کنند زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همه ی این نیاز ها بود از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمی شد.
و بعد....
کم کم سینه ها سرد شد روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد.دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت آدم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند:
چه شد که ما به اینجا رسیدیم کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟و اندوه امانشان را برید.
خداوند دلش بر این قوم مفلوک تر از همه ی اقوام شده بودند سوخت و کلمات«دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها بازگرداند..............
خدا را شکر که من هنوز می توانم به تو بگویم:
«دوستت دارم»
خدا
نه برای خورشید
و نه برای زمین
بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد,
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
عشق یعنی من می روم تو بمان
عشق یعنی آن روز وصال
عشق یعنی بوسه ها در طول سال
عشق یعنی پای معشوق سوختن
عشق یعنی چشم را به در دوختن
عشق یعنی جان می دهم در راه تو
عشق یعنی دستان من دستانه تو
عشق یعنی....دوستت دارم تو را
عشق یعنی می برم تا اوج تو را
عشق یعنی حرف من در نیمه شب
عشق یعنی اسم تو واسم می یاره تب
عشق یعنی انقباض و انبساط
عشق یعنی درده من درده تو
عشق یعنی زندگیم وصله به تو
عشق یعنی قلب من در دست توست
عشق یعنی عشق من زیبای من
عشق یعنی عزیزم دوستت دارم
تقدیم به کسی که بی بهونه و بی ادعا دوسم داره....
دلتنگ نیستم, نه
ولی می خواهم بگویم تمام کوچه های این دل
سرشار از عطر نام توست
خیابان گل محمدی, محله اقاقیا, بن بست یاس
و گذر یاس من
اما نام محبوب من نیست, نیست
کم نبودی بیش, هم نبودی, که خوت بودی ماه مهربان
شاید به همین خاطر است هر جا که می ایستی هستم.
یک بید مجنون به خاک می سپارم که خاطرم باشد
بی شک
او بی من خواهد زیست
من نیز بی او به یقین خواهم زیست
لیک در این میان
زندگی
این خود زندگی است که لب چشمه
عطشناک می ماند...
"واراند"
اینجا ادمها از خیابان عبور می کنند
ولی انگار در پارک قدم میزنند!
ماشین ها را در پیاده روها پارک می کنند
برای اینکه در سایه باشند!
من بارها با چشم خود دیده ام
که هیچ چیز سرجایش نیست!
عادت نکن به فراموشی به ساده گذشتن
عادت نکن به نور
به دل بریدن رفتن رفتن
عادت نکن به عشق
عادت نکن به من
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
تبلیغات
